تنهاترین تنها منم
امروز
بگید که رفت مسافرت، بگید شماره ای نداد
یه جور بگین که آخرش، از حرفهاتون هول نکنه
طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه
نزارید از اسم من هم، یه کلمه جا بمونه
نمی خوام هیچ وقت تنم و توی گورم بلرزونه
برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره
برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده
همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده
اون که می گفت می مرد برات، دیدی راست راستی مرد
رفت و همه خاطره اش هم، به خاطرت برداشت وبرد
بهش بگید نشست به پات، بهش بگید نیومدی
بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی
نشونی قبر منو بهش ندین، خوب می دونه
برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره
می خوام رو سنگ قبرم این باشه
می خوام رو سنگ قبرم این باشه:
طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگ ترین خاطره عمرم
غروبی که خیلی دل انگیز شد
رو سنگ قبرم بنویس
روزی اومد با امید آخر
ولی حالا بدرقه راهش
داغی که موندش رو دل مادر
چراغ، قرمز است..
سخن گفتن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
بحث پيرامون علم دين و
صرف و نحو و
شعر و نثر، ممنوع!
انديشه منفور است و زشت و ناپسند!
از لانهي مهر و موم شدهات
پا فراتر نگذار
چراغ، قرمز است..
زني را.. يا كه موشي را مشو عاشق!
عشق ورزيدن، چراغش قرمز است
مرموز و سرّي باش..
تصميم خود را با مگس هم در ميان مگذار

دنيا دروغه نازنين
تو شهر غربت، زندگي
چه بي فروغه نازنين
رنگين کمونه آسمون، قناريهاي بي زبون
لحظهء سخت رفتنه، از عاشقي دل کندنه
پرنده هاي بي وطن
همه اسيرن مثل من
صداي خوندن ندارن
وقتي که تنهايي مياد
ستاره اي در نمياد
اميد موندن ندارم
خسته شدم از اين روزاي بي کسي
اي هم صدا پس کي به دادم ميرسي؟
تو غربته شهر فرنگه کاغذي
مرگم رسيد، پس کي به دادم ميرسي؟
شهر من اون شهر ديگه است
ستاره هاش رنگ ديگه است
خورشيد و ماهش آشناست
اونجا يک دنياي ديگه است
خشِ خشِ زنجيراش مياد
گريهء شب گيراش مياد
اما صداي عاشقي،
از سوي کوچه هاش مياد

خدایا در تنها ترین تنهاییم تنها کسم تنهایم
گذاشت

خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

گفتی خدامو صداکنم تا همراه شبهای تنهایی ام بشه ... صداش می کنم تا وقتی که از آسمون بیاد پایین ... تا سر بذارم تو دامن مهربونیش و تا قطره اشک آخر ببارم ... تا منو از این زمین خاکی برداره و ببره تو آسمون آبی اش... جایی که هیچ هراسی نتونه دلم رو بلرزونه ... جایی که جای رویاهام تن سرد فراموشی نباشه ... جایی که یه شب در میون شباش مهتابی باشه ... جایی که لبام همیشه بخندن و لبات غصه دار غم لبام نباشن ... خدامو صدا میکنم ... همونطور که تو یادم دادی ...

اونوقت عصبی میشم و وایمیستم تو رو شما
مثل روزایی که بهم دروغ میگفتی با چشات
تا آخرین باری که دیدمت دم دانشگاه
من هنوز یادمه تو رو می دیدمت دم کتابخونه
ورق کتاباخیس بود اون اشک چشام بوده
من همه ناراحتیام بود از دل آرومت
چون می دونستم زندگیم بی تو هر دقیقه کابوسه
هر دقیقه خاموش شمع قشنگ وسط سفره
تو چیزی واسم نزاشتی جز یه دست خط مرده
کاری کردی که همه عقده هام تو اروده گم شه
تو کارامم نمی تونم کنم یه حرکت خوشگل
از رگ خشک من معلومه خونی نیست تو بدنم
این یه بارم فقط با اشکای خیسم خوندم ازت
من از همه بهارای زندگیم موندم عقبو
این روزا مسیر زندگیم مثل ذوذنقست
خیلی دوست داشتم که دستای تو همیشه مال من باشه
اما بدون توشبا فقط میکردم دایم من ناله
میخوام بشینمو گریه کنم ولی لکن فایده نداره
چون اینو میدونم که با تو بودن یه رویای محاله
انگار خدا واسه تو جبرییل رو زمین فرستاده
که مامور این باشه بگه میام به استقبالت
چون من تا انتهای دنیا خیابونارو می دو ام
میام اونا رو میکشم که چشما تو می دزدن
من تو تنهاییم فقط دارم اینجا یه چهار دیواری
زندگیمم شده عین فیلمای چارلی چاپلین
یا بارون چشام از دوریت یه جای تاریک بارید
نمی خواستم کسی بفهمه خانومی قاتی ما نیست
بیا بسازیم قصر عشقو چون من از بازی خستم
راستی عکستو رو دیوار اطاق نقاشی کردم
فقط از دیدگاه من یه صحنه فراموش نمیشه
حتی صد ها روز دیگه تو با 2 تا دیگه بودی
که این مقایسه حتی رو ترازو نمیره
بهم دروغ میگفتی که دل من آروم بگیره
وقتی چشمام مثل چشم عقاب چشماتو می پایید
میگفت می خوای با دروغات زندانو بسازی
بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
ميدونم خوب ميدوني تو تار و پود و ريشمي
تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده من
چرا من نگذرم از يك پوست و خون به اسم تن
تو خيالم هم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي باتو زندگي كنم
نميدونم چي بگم كه باورت بشه جونمي
توي اين كابوس درد روياي مهربونمي
ميدوني باتو پرم از شعر و ستاره
ميدوني بي تو لحظه حرمتي نداره
ميدوني در تو اين خدا بوده كه
تونستته گل عشقو بكاره
وقتي حتی پيشمي دلم برات تنگ ميشه باز
عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز
ببه جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نميدونم چي ميشه بدجوري گوشه گير مي شم
ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هرچقدر بد ميشم اما تو نجابت مي كني
هركجاي دنيا باشم بامني و درمني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني
ميدوني باتو پرم از شعر و ستاره
ميدوني بي تو لحظه حرمتي نداره
ميدوني در تو اين خدا بوده كه
در تو تونستته گل عشقو بكاره

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
درنهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم
پرگشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته درآب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
-« از اين عشق حذر کن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن
آب ، آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کني ، چندي از اين شهر سفر کن ! »
با تو گفتم : « حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم ، نتوانم !
روزاول که دل من به تمناي تو پر زد
چون کبوتر لب بام تونشستم
تو به من سنگ زدي،
من نرميدم ، نگسستم...»
باز گفتم که:« تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !»
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله تلخي زد و بگريخت...
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق توخنديد!
يادم آيد که : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم
نگسستم، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر ازعاشق آزرده خبر هم
نه کني دگر از آن کوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من ازآن كوچه گذش
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by tanhatarintanhaye1.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM




